خداوندا با تو سخن می گويم
از عشق
آن ميل شديد درونی
آن جادوی جاوداني
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و ديدن
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نيک تو
اگر درون نيک است پس اينها چيست
صدای قناری در قفس از برای چيست
خداوندا از تو می پرسم
اگر آدم اشرف مخلو قات است
اگر او کمال آفريده ها است
پس چرا حقارتش می بينی پيش مخلوقات
او را که افسارش باز کردی وگفتی برو تا باز گردی سوی من
خداوندا از تو می پرسم
کدامين مالک گله اش را دست گرگ می سپارد
که تو گرگ را مبصر کلاس ما کردی
ما در زمین همه بنده شيطانيم
اگر خود را گول نزنيم
او ما را حکمرانی می کند
هر چه خواهد می دهد و هر چه می خواهد گيرد
الا جان که از آن توست
خداوندا از تو می پرسم
خواهی ظاهر کنی آن حقيقتی که وعده داده بودی  آيا نمی
آن قيامتی که ما را از آن ترسانده بودی
خداوندا پس کجا خوابيده آن ناجی که ما را قول اميد داده بودی
اميد در انتظارش ياٌس را می نوشد
و خداوندا از تو می پرسم
کی می شود ديگر از تو نپرسم